داستان

 

مهم ترین دعا
در سنین جوانی خدمت آخوند ملاعلی همدانی رسیدم و از ایشان سؤال کردم اگر شما بدانید دعای مستجابی دارید چه چیز از خدا می خواهید؟ فرمود: این که خداوند مرا بیامرزد.
خیلی تعجب کردم و تصور کردم که این عارف و عالم بزرگ چه خواهش و دعای ساده ای دارد و حال آنکه در ذهن خودم دعاهای بزرگ بزرگی می پروراندم، ولی الان که بیش از 50 سال سن دارم با آن همه مسئولیت و مطالعه و کتاب و رادیو و تلویزیون و ... به این نتیجه رسیده ام که خواسته آن بزرگوار، یعنی عاقبت به خیری، بزرگترین خواسته من نیز هست.

استاد محسن قرائتی


دعوت خدا پول نمی خواهد

شب مبارک قدر بود و بخاطر فرزند کوچکم و سرمای شدید بیرون، در خانه مانده بودم. آخر شب، تلویزیون را روشن کردم. مداح دعای ابوحمزه ثمالی را با حال و سوزی خاص قرائت می کرد. یک جا در ضمن دعا از مستمعان خواست که از خدا زیارت خانه اش را بخواهند و فکر پولش را نکنند. چرا که اگر خداوند دعوت کند،کارها درست می شود. در دلم خطور کرد که مگر می شود همین طوری و با دست خالی به این سفر پرهزینه رفت؟ با این حال دست به دعا بردم و زیارت خانه خدا را خواستم. چند ماه بعد اسم همسرم در عمره دانشجویی اعلام شد. بعد از دو یا سه ماه اعلام کردند که همسرانتان نیز می توانند به این سفر مشرف شوند، و به همین راحتی با دست خالی به این سفر معنوی مشرف شدیم؛« و برزقه من حیث لا یحتسب»
فاطمه چوبدار


تنبیه نفس

چند نفر بودیم که در صحرا کار می کردیم، کارمان سخت بود و طاقت فرسا. یکی از همراهانمان را به ناهار دعوت کردیم. آمد جلو، به ما و غذایمان نگاهی کرد و رفت. شب دوباره گفتیم بیا غذا بخور، نیامد. صبح فردا هم همینطور. از دیروز مواظبش بودیم، چیزی نخورده بود. نمی دانستیم چگونه با این کار سخت، گرسنگی را تحمل می کند. ظهر که دعوتش کردیم، پذیرفت. پرسیدیم پس چرا از دیروز تا حالا نمی آمدی؟
گفت: دیروز که آمدم دیدم فقط برنج خالی دارید، خورشت نداشتید، نخواستم. بعد با خودم گفتم که چرا این طور شده ام؟ از دیروز تا حالا نفس خودم را با گرسنگی تنبیه کردم.
پدرم این خاطره را می گفت و من تعجب کردم که گاهی یک فرد ساده روستایی می تواند چطور عمیق بیاندیشد و چطور بزرگ باشد!

سید محمد حسین طباطبایی


خبر از مرگ
مهمان داشتیم. با او از مرگ یکی دو تن از دوستانم گفتم و این که این روزها مرگ های ناگهانی مثل سکته و تصادف و هم چنین جوان مرگی، فراوان شده و این که گفته اند این ها همه از نشانه های آخرالزمان است. میهمانمان هم این حرف را قبول داشت و بعد از مادرش گفت که پنجاه سال تمام نماز شبش ترک نشده بود، و اینکه هرچه دارد از برکت دعای اوست. گفت یک روز صبح مادرم مرا صدا زد و گفت مریضم. مرا حلال کنید.  گفتم: می برمت بیمارستان خوب می شوی. گفت: این دفعه مثل دفعه های قبل برگشتی در کار نیست و ادامه داد: من فقط 11 روز دیگر مهمان شما هستم. این هم برای این که با بستگان و همسایگان خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم. درست یازده روز بعد، جنازه مادرم را به قبرستان بردیم.  می گفت مادرش بی سواد بوده، یک زن ساده از یکی از روستاهای دامغان، زنی که ایمان و اعتقاد از قلبش می جوشید.
عباس خلیل نژاد


توکل
دکتر یک نگاه به برگه آزمایش کرد و یک نگاه به هر دوی ما و گفت: متاسفم. شما بچه دار نمی شوید. مشکل از خانم است.   از آن زمان به بعد شوهرم مصمم به ازدواج دوم شد. خیلی به او اصرار کردم بیا بیش تر توکل کنیم، توسل داشته باشیم. مگر نه این که روایت می گوید که شاید خدا حاجت نمی دهد تا بنده بیش تر به درگاه خدا بیاید و صدای او را بیش تر بشنود. ولی او گوش اش به این حررف ها بدهکار نبود و بالاخره ازدواج کرد. ولی من توکلم را از دست ندادم و بحمدالله خدا بعد از این که یک دوقلو به او داد، یک دوقلو هم به من داد.
عبدالله هاشمیان






برچسب ها : داستان خوبان  ,